سنگ و سبو

سنگ و سبو

این جا صرفاً
ثبت خاطرات
خانواده
شخصی
و
.
.
.

...
...
نویسنده

۸۰ مطلب توسط «چهارمی» ثبت شده است

دانشگاه شیراز داره مگس می پرونه :)))

همه سنگ و سبویی ها معقتدند همین که حضرت مجم اراده فرموده اند و پای در راه علم و دانش سیستماتیک گذاشته اند نهایت پیروزی است و هیچ انتظار غیر معقولی از جلمه اتمام دوره لیسانس و سایر موارد ندارند.

خدا شاهده

 پیشنهاد ما به مسئولان دانشگاه این است که مدرک تحصیلی این مجم را در همین روزها که عبور و مروری در کلاس ها دارد به وی عطا کنند.

از ما گفتن :)))

۲ نظر ۱۲ مهر ۹۷ ، ۱۲:۳۵
چهارمی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۴ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۱۳
چهارمی
خدا رو شکر که حال عمومی سنگ و سبویی ها خوب است. مابقی چیزها هم که مهم نیست یحتمل.


۱ نظر ۱۹ آذر ۹۶ ، ۲۳:۱۸
چهارمی
هییی
خوش به حالشون.
مجم و همسر پنجمی رو می گم و بقیه آدم هایی که امسال هم روزی شون رفتن شد.
۰ نظر ۰۹ آبان ۹۶ ، ۲۱:۳۲
چهارمی
خدا وکیلی اگه این ها توله جن نیستن پس چی ان؟؟؟؟
خب مگه مرض داره ساعت دو و نیم نصف شب مثل«گنج گشته» ها، خواب را از سر همه اهل خانه بپراند.
بچه روانی!
«خدا بزنه هر ک ن ک دل اش و بچه خش بکن» ب قرآن.
«خدا ز بیشتر و ن ک بیا هونه ی آدم بچه دار و انتظار داشت بو تا صب خو خوبی داشت بو»

۰ نظر ۰۹ آبان ۹۶ ، ۰۲:۵۱
چهارمی

اون پسره که گوشه صفحه اینستاگرام مجم منتشر شده و مجم دایی اش و اسمش سجاد دو روز پیش به دنیا اومد...
هو العشق...هو عشق المستحدثتنا...



۰ نظر ۲۷ مهر ۹۶ ، ۱۹:۳۸
چهارمی


طبق سندهای موجود از گفته های خودش بیشتر درس ها تکراریه. همکلاسی هاش تو مدرسه حرف های حیوونی بهم می زنند. اگه قرآن رو عربی بخونه معلمش بهش گیر می ده که فارسی بخون و...
 به هر حال باید بره مدرسه.

*نوه به این مودبی و با محبتی. اول صبح قبل از اینکه بره مدرسه اومد از ما خداحافظی کرد و رفت. ما از پدر و مادر به زور خداحافظی می کردیم. اون وقت هی می گن این نسل های جدید خیلی حالشون بدِ. من فکر می کنم تاریخ بشریت هیچ نسلی داغون تر از ما را به چشم نخواهد دید.

۲ نظر ۰۲ مهر ۹۶ ، ۰۵:۰۵
چهارمی


نه کیک می خواد و نه هدیه. فقط دوست داشت واسش از همین استیکرا بفرستیم. ما خاله ها(دایی ها رو نمی دونم) در همین حد خوشحالی به دلش ریختیم.

*توصیه تولدگی: هر سال برای بچه ها تولد نگیرید. این جوری قدر محبتتون رو می دونند.

۱ نظر ۱۷ شهریور ۹۶ ، ۰۵:۲۵
چهارمی
از سال قبل تا امروز از خریدن و خوردن هر گونه روغن ممنوع شده ایم. این قانون شامل همه خانواده های مرتبط می شود. تخم مرغ و پنیر و ماست و ...همه باید طبیعی باشند. از سر درد بمیری یک قرص مسکن در خانه پیدا نمی شود و باید از روش های ارائه شده توسط دومی استفاده کنی. نان نانوایی ها پر از مواد مضر است و جایگزین آن نان محلی است. قبل و بعد از غذا باید نمک دریا استفاده کنیم.
اما یک جاهایی توانسته ایم علیه او زندگی کنیم و از لذت هایمان نگذریم. پیشنهاد خوردن سرکه طبیعی داد که مورد استقبال قرار نگرفت.  یک سال است می گوید ناهار نخورید و وعده های غذایی تان را در دو وعده صبحانه و شام قرار دهید که الحمدلله فقط از جانب خودش و مادر حمایت می شود. می گوید شب ها بعد از شام که (حدود 9 شب) بخوابید اما آنلاین بودن تلگرام ها در نیمه های شب نشان از بی اثر بودن این صحبت ها دارد.
در روزهایی که از دایره تاثیر دومی خارج می شویم از قید و بند همه آن پاراگراف بالا رها می شویم و زندگی می کنیم.


۰ نظر ۰۶ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۲۵
چهارمی
ملت شریف و زحمت کش سنگ و سبو آیا مردادهای سال های قبل را یادتون می آید؟؟!
مثل مرداد 95...
روز اول



و روز دوم



و آن شب زنده داری مان تا صبح




* خبر خوش :))) ... امسال با دلی آرام به زندگی تان بپردازید چرا که پدرجان عزیزمان در اقدامی بسیار خوب و عالی محصول باغ را با قیمت به درد نخور فروخت و ما را نجات داد...

والا به خدا! فروشش به نصف همین قیمت هم ارزش داره. مثلا پارسال که می خواستیم خودمون سود محصول باغ را تمام و کمال داشته باشیم خیلی موفق بودیم که امسال دلمون خوش باشه!!!.... کار کردن بدون نتیجه واسه آدم انگیزه نمی ذاره.
البته پیشنهادم اینه که به جای انگور و سیب و این محصولات به درد نخور، خشخاش بکاریم. گل ش قشنگه و اینکه اگه طرح دولت تو مجلس تصویب بشه تضمینی محصول رو می خرند و حتی اگه دولت بی خیال خرید شد، تو بازار آزاد با مجوز دولت و مجلس می فروشیم.( مگه ما از وزیر نفت بی عرضه تریم که با کمک طرح های قانونی کارامون رو ماست مالی نکنیم!!) حتی اگه سال ها گوشه انبار بمونه خراب نمی شه. نمی دونم تریاک تاریخ انقضا هم داره؟؟؟!!!
۰ نظر ۰۲ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۰۱
چهارمی


مورد داریم وقتی بهش می گی تب لت برای بچه ها ضرر داره و مغز کوچیک می کنه.می گه: می خوام مغزم کوچیک شه.

و همین مورد وقتی بهش می گی بریم بیرون بازی کن، به پنجمی می گه: مامان چرا بهم تب لت می دی که مغزم کوچیک شه؟!!!!

۰ نظر ۲۵ تیر ۹۶ ، ۱۸:۵۸
چهارمی

بعد از رویش بانویی در عرصه شعر و سیاست

و بعد از رویشی دیگر در عرصه تبلیغ دین و شنیدن حکمت جهنم از زبان این بانو!


برآن شدیم یکی از رویش های سنگ و سبویی ها را معرفی کنیم.


نوک طلا


*به صداهای ضمن گزارش توجه نکنید. بچمون خیلی سعی کرده مثل آقای گرمارودی لهجه بگیره.

 

۰ نظر ۱۱ تیر ۹۶ ، ۲۰:۵۲
چهارمی


خردمند مرد آنست که چون کودکان را در گوشه خانه بنگرد عقل در مغز بچرخاند و به بصیرت دل در آن نگرد تا آنچ صواب است از او بیرون کند، اگر زیرک بود همان گونه که نگریسته راه را کج کند و به روی خود نیاورد که این چنین ساکت در کُنجکی آرام گرفته اند.

۰ نظر ۱۰ تیر ۹۶ ، ۰۵:۳۸
چهارمی

برای شناخت پنجمی ابتدا به ساکن از خودتان سوال کنید از سلول چه می دانید؟!

واقعیت اینه که من یکی از سلول در حد همون رشته تجربی دبیرستان می دانم. بقیه بچه های خونه به جز اولی که اون هم مثل من تا دیپلم از سلول یه چیزایی می دونه. بقیه بیگانه ترین افراد نسبت به سلول اند. از بین این همه آدم بی بصیرت تنها فرد شایسته مقام سلول دانی، پنجمی است. که عشق و علاقه بی خودش به این سلول ها باعث شد قید سایر رشته های گروه علوم تجربی را بزند. مثلا فکر کرد اینجا(یعنی ایران) مثل کشورهای اروپایی و آمریکا به این رشته های بی خود!! اهمیت می دهند. دوران جاهلی بود و بر طبق ژن غالب خانواده به دنبال عشق و علاقه اش رفت. البته هنوز به علایق دوران جاهلیتش پایبند است و بعضی از افراد خانواده به شدت از این افکار به درد نخور(برای کشورمان) حمایت می کنند.

حمایت وبلاگ سنگ و سبو از پنجمی:( به سند نوشته های نوشته های خودش)

  به صورت پایه ای و مفید به آموزش زیست شناسی برای دانش آموزان می پردازد. که اگه آدم های علاقه مندی باشید با پیگیری مطالب به نگاه صحیح و بینادی در مورد زیست شناسی می رسید.


tadrisezist@

telegram.me/tadrisezist

http://tadrisezist.blogfa.com/

#پنجمی_تنها_نیست.

#من_حامی_پنجمی ام.

#من_رباط_نیستم.

#برو_تدریس کن_ پنجمی_دیگه_بهانه_نداری.

۲ نظر ۰۴ تیر ۹۶ ، ۰۰:۳۹
چهارمی

در ایام تموز رفتار شگفتی در اینجا(خانه سنگ و سبویی ها) بودی و آن اینکه مردم یکدیگر را خیسانیدندی. هر کس یارستی آب به روی دیگری بریزد و سراپایش را تر گرداند. یکی که از حیاط می گذشتی دیگری از پشت درخت یک دیگ آب به سر او ریختی، یا از جلو با جام آب به رویش پاشیدی. کسانی نزدیک شیر آب ایستادندی و رهگذران را گرفته و آب تا معده فرو کردندی. توانگران(سومی) ضعیفان(ما) را مورد خشم قرار دادندی و به این وجه به جشن و شادی برخاستندی. دانسته نیست این رفتار از کجا پیدا شده بود.

۲ نظر ۰۳ تیر ۹۶ ، ۱۴:۰۶
چهارمی

سومی: به نظرت چرا محمد امین کج وایساده؟!

۲ نظر ۱۰ خرداد ۹۶ ، ۰۴:۰۱
چهارمی

دقیقا بالای سر غذاها وایسادم تا گرم بشن. اعتمادی به این جماعت نیست.

 قدر عافیت کسی داند که در اولین شب ماه رمضان مهمان خانه پنجمی باشد.

۰ نظر ۰۶ خرداد ۹۶ ، ۰۳:۴۳
چهارمی

...

دختر تصویر مذکور، رکورد فاطمه را شکست. خداوند رحمی کند بر ما و پسری از این ژن های غالب.

۰ نظر ۰۳ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۳۸
چهارمی
از ما گفتن:
هیچ هیجانی مثل شرکت مستقیم تو جلسه های حضوری نمی شه. آدم پای مناظره فقط حرص می خوره. فضای مجازی سکته می کنه. اما حضوری یه چیز دیگه است.
هرچند کم کم زمان این لذت داره تموم می شه(قانون مند باشید) اما گفتم  نصیحتی باشه واسه سالای بعد...

«امشب تا دوازده توی خیابان های شیراز داشتیم تبلیغ چهره به چهره می کردیم. انصاف می دهم که درک سیاسی مردم نسبت به سال 88 خیلی بیش تر شده است. احساسات هنوز هست اما می توان منطقی صحبت کرد...همان اول بحث به بچه های طرفدار روحانی می گفتیم ما نه کاری به خدا داریم نه اخرت و نه پیغمبر...سه دلیل بیاورید تا به روحانی رای بدهیم... حرف می زدیم. با آرامش. . .با حوصله.البته همه ی این ها توسط میم اداره می شد. او خیلی توی بحث ید طولایی داشت. با یک گروه از دانشجوهای سکولار :) بحثمان شد. ده نفری بودند. ملت هم دور و بر ما ایستاده بودند...کلی حرف زدیم. یقین داشتیم که قانع نمی شوند...اما منطقی بودن حرف هایمان را پذیرفتند و در آخر هم بغلمان کردند و رفتند. اول خیلی شر و شور داشتند. اما هرچه می گفتند جواب منطقی می شنیدند...حرف هایمان یادشان می ماند. 

بعد رفتیم چهار راه زند. بعد رفتیم پارامونت...بحث گرم می شد. .. توی مسیر هم طرفداران روحانی بود و هم رئیسی. همه جور آدمی هم بود. با منطق بی منطق ...ولی کسی قصد کتک زدن کسی را نداشت. کسی هم چندان توهین نمی کرد...جو آرامی بود.

به هر کس می رسیدیم می گفتیم سه دلیل بیاور تا به روحانی رای بدهیم. بعد بحث گرم می شد.

.

.

.

شب خوبی بود. 

پانوشت: خوشحالم. همین. نه که مطمئن باشم رئیسی رای می آورد. نه. چون هیچ چیزی معلوم نیست. خوشحالم که دیدم مردم درکشان بالا رفته و من هم اگر جزو همین مردم باشم شاید توانسته باشم کمی درک سیاسی ام را بهتر کنم.»

۱ نظر ۲۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۶:۰۰
چهارمی

به نقل از خلوت از گزیده...


۲ نظر ۲۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۳۲
چهارمی
از جمعیت ۱۱نفره رای دهنده تنها نتیجه گیری به دست اومده اینه که مثل چهار سال پیش به آقای روحانی رای ندهند. 
از جمعیت نوپای خانواده زهرا کوچولو طرفدار آقای هاشمی طبا...(هاشنی) 


۱ نظر ۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۹:۱۶
چهارمی
جام زرین بهترین هدیه دهنده ی امروز می رسد به پنجمی...
۱ نظر ۲۲ فروردين ۹۶ ، ۱۰:۵۱
چهارمی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۱ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۱۴
چهارمی


#بدون شرح!

۲ نظر ۱۰ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۵۷
چهارمی
در رقابت ما شش نفر با مادرجان بر سرجاسازی شیرینی ها و آجیل و شکلات نتیجه به نفع ما بود. هر چند کار به صورت انفرادی انجام می شد.

۱ نظر ۰۱ فروردين ۹۶ ، ۱۰:۲۲
چهارمی


 تولد

همزیستی مسالمت آمیز

و باز هم زندگی مسالمت آمیز


*برای جلوگیری از خسارت احتمالی ناشی از بیماری که این روزها شایع شده است پدر و مادر در اقدامی انقلابی شروع به قتل و عام این موجودات کردند.

۰ نظر ۰۹ بهمن ۹۵ ، ۱۱:۱۳
چهارمی

سنگ و سبو:چند سالتون؟

مادربزرگ: 62 یا 63.

 

+فرزند سوم مادربزرگ که مادرجان ما باشد، 56 سال سن دارن !

۰ نظر ۰۵ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۰۸
چهارمی

این روزها "مجم" از عالم امکان وبلاگ به نوع های خاصی محو شده است و "پنجمی" تا حد نسبی 90 درصد با فضای مجازی به طور موقت خداحافظی کرده است. من مانده ام و حوضم.


۰ نظر ۱۹ دی ۹۵ ، ۱۳:۴۵
چهارمی
یک سال از به دنیا آمدنش گذشت.
یک سال تلاش برای ضعیف نماندن. یک سال تلاش برای راه رفتن. یک سال زندگی نسبتا مسالمت آمیز با نوک سیاه.-البته اگر از خشم های مقطعی این برادر چشم پوشی کرد.-

                                                                                                      "تولدش مبارک"




۱ نظر ۰۷ دی ۹۵ ، ۱۴:۲۵
چهارمی
۰ نظر ۲۹ آذر ۹۵ ، ۱۰:۳۵
چهارمی


  اَلا( آگاه باش) ای فکری که در حال پیدا کردن مکان مناسب در اتاق برای نگه داری این موجودات هستی!! مادر هیچ وقت اجازه نخواهد داد این موجودات در هوای خانه نفس بکشند چه رسد به زندگی.
۰ نظر ۲۷ آذر ۹۵ ، ۰۹:۴۳
چهارمی
بعد از اینکه فیلم بادیگارد و قبل تر از اون فیلم"چ" و چندتا دیگه از همین مدل فیلم ها را برنامه ریزی کردیم که خانوادگی ببینیم و ندیدیم. این بار در یک حرکت بسیار نادر همراه پنجمی و زن داداش(بعد از اینکه پدران محترم برای کامل کردن شخصیت پدری و همسری مسئول نگه داری از بچه ها شدن) بدون پفک. بدون چیپس و لواشک. بدون تخمه رسیدیم چهارراه زند.
+هنوز ذهنم مشغول اون لحظه ای که ردیف های کناری، جلو، پشت سر، با دیدن صحنه های استفراغ ها و خورده شدن جسدها توسط موش ها و به قول خاتون"بیرون رو" ها به خوردن پفک، چیپس، لواشک و تخمه ادامه می دادند.
۰ نظر ۲۶ آذر ۹۵ ، ۲۳:۰۱
چهارمی

امسال تولد 2 سالگیش کاظمین بود. -پدر و مادرش به قصد آدم شدن این موجود سختی های این سفر به جون خریدن - نشد واسش یه پُست بذارم حالا جبران مافات...

اگه یه نظر سنجی تو خونه بشه هیچ وقت رای قابل قبولی برای "قابلیت آدم شدن" نمیاره. 

۱ نظر ۲۲ آذر ۹۵ ، ۰۰:۰۶
چهارمی

انتظار می رود باغ پشت خانه، در فصل پاییز پر از برگ های خشک پاییزی باشد مثلا! اما وقتی مادر به برگ های روی شاخه درختان نیز رحم نمی کند و در کمتر از یک هفته اثری از برگ های روی درختان نمی بینی انتظار بی خود می کند که این گونه می رود.

۲ نظر ۱۹ آذر ۹۵ ، ۱۷:۱۳
چهارمی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۹ آذر ۹۵ ، ۱۲:۴۹
چهارمی


...

چند یادداشت که می دونم این جماعت یادشون می ره و یه روزی در به در دنبال همین چند یادداشت می فهمن وبلاگ داشتن همیشه مضر نیست:

-وسایل ضروزی یه دست لباس اضافه و و کمی صابون و شامپو واسه حمام رفتن و لاغیر. هوا گرمه و هواشناسی ایران هوای خودش رو درست و حسابی تشخیص نمی ده چه برسه به هوای همسایه. قابل توجه پدر!

-همراه داشتن برگ خشک شده اکالیپتوس، نعنا، شوید(همون شِوت خودمون)، عسل، سیاه دونه از ضروریات سفر. یه ماه قبل از سفر سفارش داروی امام کاظم(ع) از قم. اینا از پیگیری های دومیه!

-یکی فداکاری کنه و وقت بذاره همین امسال یه کم از این کمک های اولیه مثل تزریق آمپول و سرم و این جور چیزا رو یاد بگیره. تجربه ثابت کرده واسه تزریق سرم رگ های دستت رو می تونن آب کش کنن و قبل از رسیدن پرستار بعدی برای پیدا کردن رگ فرار را بر قرار ترجیح بدهید. پنجمی و خانواده اش شاهدن!

-چند جمله ضروری عربی به لهجه عراقی یاد بگیرین تا جمله هاتون نشه (البته با لهجه عربی مثلا) "داخل شلوغ" ، "جمعیت زیاد"، " تو به ما کمک کرد؟" و الی ماشالله جمله ابتکاری. حالا همه این جمله ها مربوط به سومی نیست اما جمله های ابتکاری کم نداشت!

-طول سفر قبل از پیاده روی رو زیاد نکنین که با یه گروه آدم مریض بخواین بسم الله پیاده روی رو بگین.

-زدن ماسک فایده چندانی نداره. تجربه می گه آدم از اولش گرد و خاک رو کم کم توی ریه هاش وارد کنه و از مواد غذایی عراقی بخوره مثل ترب های سفید کمتر مریض می شه تا اینکه ماسک فیلتری استفاده کنه و توفیر نکنه و یه هفته بعد از سفر هنوز سرفه ها ادامه داشته باشه. مادر به نظریات ما هیچ توجهی نداره!

-اگه قصد دارین سال بعد در خونه ابوحیدر یا خونه های عمود 101 یا 608 خودتون ار مهمان کنید سوغاتی از ایران به همراه داشته باشین. البته آدرس فندق قمر بنی هاشم نجف رو یکی بذاره تو ذهنش شاید به کَرمِ امام سال دیگه هم دادن واسه زائرا. البته توصیه به مجم داریم که دل از دمپایی اش بکنه و تو همون صحبت اول بچه پولدار صاحب هتل دمپایی اش رو وقف کنه تا مهرش به دلشون بشینه.

-حقا به برکت امام میزبان های سخاوت مندی بودند.

۱ نظر ۰۷ آذر ۹۵ ، ۱۲:۲۴
چهارمی


صدای ریخته شدن گندم توی سینی و جدا کردن آشغال های گندم، آسیاب کردن گندم ها، صدای شلپ شلپ مخلوط آرد و آب ، مذاکرات مادر و دومی و پنجمی، بوی خوش نان در خانه، لذت صبحگاهِ همراهی نان(به قول دومی نان سالم و سبوس دار) و ارده و شیره و روغن حیوانی...

زین پس پدر از زنگ زدن به احمدآقایِ شاطر معاف می شود.

۰ نظر ۱۴ آبان ۹۵ ، ۱۹:۰۰
چهارمی
۱ نظر ۱۴ آبان ۹۵ ، ۱۰:۴۶
چهارمی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۲ آبان ۹۵ ، ۲۲:۴۱
چهارمی
سیستمی که تا دیروز خبرش رسید:
ما:5
اولی:0
سومی:1
پنجمی:3
 این سیستم از حالت:
ما:0
اولی:1
سومی:1
پنجمی:1
رسید به حالت:
ما:4
اولی:1
سومی:1
پنجمی:1
تا حذف سومی هم پیش رفت که به خیر گذشت. حالا فعلا اولی انصراف داده. سهام های توی بورس هم مثل اینا... بالا پایین نمی شه. و امکان این که نتیجه آخر صفر بشه دور از انتظار نیست.
۱ نظر ۰۳ آبان ۹۵ ، ۲۱:۵۶
چهارمی


پخت نذری ها ادامه دارد و هم چنان "قیمه" می خوریم. حتی در روز دوازدهم ماه محرم...

۰ نظر ۲۳ مهر ۹۵ ، ۱۶:۲۰
چهارمی


*این مطلب را شما می توانید در کتاب درسی دانش آموزان برای فراگیری برنامه روزانه رئیس جمهور ببینید.
۱ نظر ۱۱ مهر ۹۵ ، ۲۳:۱۹
چهارمی

*نقدیم به خودم و پنجمی و مُجَم و فاطمه.
۱ نظر ۳۱ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۵۴
چهارمی

در پی انتشار نوادگان(2)- از محمد به سومی، با اعتراضات سومی جان روبرو شدیم. و از آنجایی که مدیریت این وبلاگ انسان " حق صحبت برای همه قائل است و به طور حقیقی-نه در شعار- به منتقدان خود حق صحبت می دهد و به آن ها توهین نمی کند و..." می باشد. یک پسُت اختصاصی برای دفاعیه سومی جان قرار داد.





۰ نظر ۲۵ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۱۰
چهارمی


محمد از کشته شدن پرنده ی مگس خوار حیاط خانه، از قتل بی رحمانه گنجشک ها، بلبل ها، مرغ های زنبور خوار، کلاغ ها، زاغ ها، پرستوها، در این سی و دو سال زندگی پدر پشیمان و خجالت زده است.

۱ نظر ۲۳ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۳۸
چهارمی

دلشون واسه بچه شون تنگ می شه و بعد از یه هفته میان می برنش.



۰ نظر ۲۰ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۲۷
چهارمی
صبح روز 17 شهریور 88 از خواب بیدار شدم و یادم نمی آید پدر بود یا یکی از خواهرها که می گفت: "فاطمه به دنیا آمد."... در نامه ای به 18 سالگی فاطمه این ها را ننوشتم. نوشته ای که دیروز عصر آدم بزرگ های زندگی فاطمه برایش نوشتند.
دیروز نوشته بود: "در شغل آینده می خواهم نقاش بشم" و پدرش آرزوی دیگری داشت و مادر سلامتی و خوشبختی اش را.
امروز 7 ساله شد.
۰ نظر ۱۷ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۴۵
چهارمی
این پست هیچ ربطی به شاخدارها نداشت. ولی سوژه سازی و فرارشان به خانه ی همسایه علت این پست شد. البته بهتر بود کمی در مورد نوادگان(1) می نوشتم شاید تاثیری در احیای گونه ی در حال انقراض "یادش بخیر ما قدیما که نوه ی خانه ی پدربزرگ بودیم، آدم بودیم" داشت. /:


۲ نظر ۱۲ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۳۰
چهارمی



اگر مثلا ما می دانستیم این موجودات صدایی به وحشتناکی مرغ های دریایی، ضریب هوشی کمتر از ماهی گلی و وحشی بودنی بدتر از گرازهایی که درختان باغ عمو را له کرده اند؛ دارند، هیچ وقت گول ظاهر پر از نقش و نگارشان را نمی خوردیم. متاسفانه وقتی تصاویرشان را از سایت می دیدیم فکر کردیم زیبایی یعنی پرهای خال خالی شان و آن شاخ روی سرشان. درس عبرتی باشد برای باقی عمر!

۲ نظر ۱۰ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۵۳
چهارمی


۱ نظر ۰۶ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۵۸
چهارمی



من قلک خویش را شکستم که پدر...

در کوچه به شوق آن نشستم که پدر...

امروز سی و دو سال از آن روز گذشت

در حسرت آن دوچرخه هستم که پدر...*


*جلیل صفربیگی

۰ نظر ۰۳ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۴۴
چهارمی


"با همکاری اولی و دومی گندم های قسمت شیب دار را با داس ها چیدیم. بعد از ظهر قسمت شیب دار آفتاب گیر می شد و در هوای گرم چیدن این گندم ها در سراشیبی کار سختی است. سومی رفت از خانه وسایل آماده شده ناهار را بیاورد. پنجمی نیامده بود و دلیلش را نمی دانم. ششمی در اتاقک بالای تپه در حال گذراندن وقت بود. بعد از تمام شدن کار همراه پدر و مادر رفتیم کمی استراحت کنیم. خدا رو شکر محصول امسال به برکت باران های بهاری عالی بود و با همه ی خستگی نشاط بعد از محصول حس خوبی را در وجود انسان تزریق می کرد. وقتی به اتاقک بالای تپه رسیدیم ششمی در حال خوردن میوه!! صحنه جالب تر آن که ششمی از زیر کار فرار کن یک نوع دستگاه موسیقی عجیب و غریب را گذاشته بود روی میز گوشه اتاقک و می خواست بعد از خوردن میوه تمرین موسیقی اش را ادامه بدهد."

۲ نظر ۱۰ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۵۳
چهارمی

 

 

 عکس ها را خانواده ی "نوک طلا" هفته ی قبل از آبشار گرفتن. اولین و آخرین زیارتم از آبشار به دوران مدرسه برمی گردد البته یک بار دیگر تا نزدیکی آبشار رفتیم ولی به دلیل ترافیک شدید قله ی کوه را از دور دیدیم و برگشتیم. حال و روز بقیه بچه ها چیزی شبیه به همینه که من هستم. اول و آخر تفریحات خانوادگی ما به باغ عمو ختم می شود.

*البته که در این هوای گرم تابستان ناشکری نباشد!


 


۴ نظر ۰۶ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۳۶
چهارمی

انصافا عروسیتو مبارک هی مبارک، ایهی مبارک، شالا مبارک.

میرشکال...

باعرضه...

تفنگچین...

مرد گرون...

ما هم آدمیم.

ها والو عزیزم هیییی



* پست تقدیم می شود به همه ی عزیزانی که امشب در آرامش می خوابند.

۱ نظر ۰۱ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۲۵
چهارمی



موضوع: چشم بلبلی







۰ نظر ۳۰ تیر ۹۵ ، ۰۱:۳۳
چهارمی


موضوع: نبات








۱ نظر ۳۰ تیر ۹۵ ، ۰۱:۳۱
چهارمی



موضوع : نوک سیاه







۰ نظر ۳۰ تیر ۹۵ ، ۰۱:۲۴
چهارمی


موضوع : نوک طلا






۱ نظر ۳۰ تیر ۹۵ ، ۰۱:۲۱
چهارمی

داداش بزرگه وقتی می خواست تصمیم های سخت و مهم بگیره موهاش رو از ته می زد و می نشست تو خونه. یه بار تابستون بین سال های دانشگاهش موهاش رو از ته زد و یه حنا روش. هنوز عکساش هست یه جایی گذاشتیم واسه بعدنا. الان دقیقا توی همون حسم. باید موهام رو از ته بزنم. یه حنا روش. بشینم تو خونه. شاید یکی بگه: همین جوریش الان تو خونه نشستی خب چه کاریه؟! اما من بهش می گم این یه تصمیم خیلی مهمه. یه چیزی هست که آدم متوجه نمی شه اما خب حتما باید موها رو از ته زد و نشست تو خونه. اثر داره. واسه داداش که اثر داشت.

۳ نظر ۲۶ تیر ۹۵ ، ۱۶:۴۹
چهارمی

*در طول زمان قابلیت تکمیل شدن دارد.

چهارمی نوشت از مدرسه:

وقتی پایه پنجم بودم، پنجمی پایه ی سوم بود و ششمی پایه ی اول. هر سه یه شیفت به مدرسه می رفتیم. وقتی صبحگاه مدرسه بسته می شد دانش آموزی قرآن می خواند و بعد متن نیایش را، بقیه آمینش را تکرار می کردند یا شاید خود متن را. پایه های چهارم و پنجم جوجه اردک وار از حیاط مدرسه پایینی خارج می شدند. فاصله مدرسه پایینی و بالایی خونه های روستا بودند. هیچ کس حق خروج از صف را نداشت حتی 4 پسر شر کلاس. نمی دانم چرا شر بودن؟! شاید به خاطر درس نخواندشان یا خراب کاری های بعد از مدرسه؟! شاید از مدرسه فرار می کردن؟! شاید توی اون گروه از بچه هایی بودن که بعد از مدرسه سگ های روستا رو می گرفتن و می کردن توی گونی و یه نفر گونی رو می کشید و بقیه پشت سرش عو عو می کردن؟! یا شاید هم از آن هایی بودن که دُم خرها رو می گرفتن و می دویدن؟! به هر حال ردیف آخر می نشستن و تا آخر ساعت کلاسی غرغرهای معلم رو تحمل می کردن. توی کلاس پسرها درس نمی خواندن. اصلا درس خواندن یه کار شدیدا دخترانه بود. به جز یکی دوتا از هم کلاسی ها که دل خوشی ازشان نداشتم و نمی خوام ازشون بنویسم. بقیه باحال بودند. همیشه فکر می کردم یه سری بدشانسی هایی دارم مثل هم کلاسی بودن پسرعمه و پسرعمو. دلیلش یادم نمیاد اما بدون دلیل نبود! به هر حال پسرها در آن سن موجودات  اعصاب خرد کنی بودن و بیشترین اذیت و آزارشان به دخترهایی می رسید که می شناختن. حداقل در مورد من قضیه صادق بود. از پسرعمه بیشتر لجم می گرفت و به نظرم یکی از دشمنان با رتبه بالا یک توی دوران بچگیم بود. همیشه یه خاطره لذت بخش در گوشه ی ذهنم برا یان روزها دارم واقعا نمی دانم این یه خاطره واقعی باشه یا نه؟! اما توی ذهنم یه روز که با دختر عمو قدم می زدم روی تاب درخت های بادام خونه نشستهو تاب بازی می کند هلش می دم و با سر  به سنگ زیر تاب می خورد و سرش می شکند. فکر می کنم من نیاز داشتم به این خاطره تا دوران بچگیم به خوبی و خوشی تموم بشه.

۲ نظر ۱۹ تیر ۹۵ ، ۰۵:۴۸
چهارمی

رفتیم راهپیمایی طاقت فرسا...

آمدیم خانه...

همسر "اولی"( پدر نوک طلا) یک شی عظیم جثه را به غرامت گرفته و تقدیم خانه ی پدرزن کرد.
 سه نفری(پدر، مادر، من) نقشه کشیدیم.( بعد از رفتن همسر اولی و به صورت حکومت خودمختار)
پدر در ثانیه تصمیم گرفت و این شی عظیم جثه را منفجر کرد.

فعلا تصمیم گرفته ایم تبدیل شود به دو تا میز چوبی برای استفاده در حیاط خانه. بماند که نصف روز برای مکانش چانه زنی کردیم. و مثل همیشه نظر مادر در اولویت قرار گرفت. تنها مانع برای عملی کردن ایده هایمان، چند تنه ی درخت است که تخیل کرده ایم مثلا سومی از طرح مان استقبال کرده و تنه های درخت را فراهم می کند. البته هنوز در مرحله ایده سازی هستیم پس ایده ی مناسب تر بررسی می شود.

و شاید سرانجامِ این طرح مثل خانه ی چوبی سال های نوجوانی مان شود. همان که چهار نفری( سومی ، من، پنجمی، ششمی) با زجر اسکلتش را ساختیم و سقفش تا یک چهارم کامل کردیم اما با کمبود امکانات تلاش هایمان نصفه ماند و چند سال بعد پدر اسکلت خانه مان را ویران کرد. و یا گلخانه سومی که در حد کلنگ زنی گوشه ی حیاط رها شد و سرانجام یاهای دیگری که در همه ی این سال ها نصفه و نیمه ماند.




* در راستای قدر دانی از همسر "اولی" که بسیار به علایق فرزندان خانه آگاهی دارد و هم چنین به علت انعطاف شدیدی که در مقابل رفتار دیکتاتور گونه ی ما نشان داد ( هر چند خودش ایده داشت ولی ما قبول نکردیم و در آخر متواضعانه راضی شد که سلیقه ی ما به فعیلت برسد) این پُست تقدیم ایشان می شود.

۲ نظر ۱۲ تیر ۹۵ ، ۰۱:۴۴
چهارمی

بسمه تعالی

ساعت 11/5 شب 61/12/24 میباشد تنها در یک مسافرخانه در راهرو و در شهر بهبهان روی تخت دراز کشیده ام الآن که دارم یادداشت را برمیدارم شامی در یک چلوکبابی خورده ام و نمازم را خوانده ام البته از مرخصی بر میگردم مدت 3 روز مرخصی اضطراری گرفته بودم ساعت دو و نیم بعد از ظهر از شیراز به طرف بهبهان حرکت کردم در بین راه باران باریده بود ماشین گیر کرد و در حدود 1/5 تا 2 ساعت در راه مانده بودیم و ساعت یکربع به یازده وارد بهبهان شدیم نامه های زیادی برای برادران اعزامی ر.د آورده ام از طرف خانواده هاشان و از طرف دانش آموزان. تاکنون مدت 36 روز است که در جبهه خدمت میکنم موقعی که به ر.د رفتم ساعت 6/5 صبح بعد از نماز از بچه ها خداحافظی کردم پیاده بطرف تلمبه خانه براه افتادم و از تلبمه خانه از جاده کربلا رفتم تا سر سه راهی. یک جیپ مرا از آنجا تا اسلحه خانه دهلران آورد. با یک سرباز سوار یک ماشین پیکان شدیم و به چار راه شیراز اهواز رسیدیم. بردار سرباز گریه می کرد غمگین بود گفت برادرم احمد حاتمی در جبهه ابوغریب شهید شده ما 6 برادر بودیم پسر حاج ماشالله 4 تا از برادران در انقلاب شهید شدند. خودش هم یک دستش خمپاره خورده بود. ...گفت من از شهید شدن برادرم ناراحت نیستم فقط چند روز پیش مادرم نامه نوشته بود که احمد راه بلد نیست او را همراه خود برگردان ولی حالا به مادرم چه جواب دهم؟!

از امیدیه رد شدیم به وسط کوه رسیدیم که یک تصادف ما را معطل کرد اما راه باز نشد و ماشین ما برگشت از جاده ی دیگری به طرف شیراز حرکت کردیم ساعت 8 شب وارد شیراز شدیم.از برادران خداحافظی کردم به فلکه قصرالدشت رفتم ساعت 9 یک لندرور از بچه های ا.ر آمد و ما را همراه خود به د.ه برد. ساعت 10/5 به خانه رسیدم موقعی که به ایوان خانه رسیدم تنها کسی که بیدار بود عیال خودم بود در زدم. برادر عیال نیز دراز کشیده بود. بیدار شدند و همان شب فرستادم و مادرم آمد تا ساعت 11/5 نشستیم دو دخترم را بیدار کردم چه لحظات شیرینی بود...

خوب ساعت 12 است در همین مسافرخانه هستم و تا ببینم خدا چه می خواهد.

۰ نظر ۰۷ تیر ۹۵ ، ۱۸:۵۳
چهارمی

بسمه تعالی

صبح روز 61/12/18 از خانه بطرف ا.ر حرکت کردم در عقب ماشین بودم و برادر شهریار در جلو ماشین بود به ا.ر رسیدیم و برادر شهریار را کول کردم و به اداره بهزیستی بردم تا نزدیک ظهر آنجا معطل شدم بیرون آمدم دیدم برادران ر.د عازم جبهه هستند البته بین راه به برادر شهریار گفتم من می خواهم به جبهه بروم او باور نکرد. رفتم بزور از اداره معرفی گرفتم و هر چه التماس کردم مسئول اعزام نیرو مرا همراه برادران نفرستاد گفت بعد از ظهر! من با براداران اعزامی خداحافظی کردم و بعد از ظهر برگه ی اعزامی را در بسیج گرفتم و تنها آمدم امّا در بین راه گفتم بهتر است سری به خانه بزنم و خانواده ام را در جریان بگذارم خدا کمک کرد و رفتم با همه خداحافظی کردم و حتی دانش آموزان را هم در مسجد جمع کردم و با آنها خداحافظی کردم و برادر اسد در مسجد بود. بالاخره تنها براه افتادم و با ماشینی که در ر.د آورده بودم مرا به سه راه د.پ برد. باز تنها به شیراز رفتم هر چه در بسیج التماس کردم قبول نکردند که من همراه بچه ها به جبهه بروم ولی خدا کمک کرد. رفتم در مقر صاحب الزمان، بچه ها به خط بودند و نام مرا یادداشت کردند با برادارن مدت دو روز در شیراز بودیم بعد راهی اهواز شدیم سه شب در اهواز ماندیم یک شب ساعت تقریباً نزدیک به 12 و نیم بود همه در خواب خوش فرو رفته بودیم که ناگاه صدای شلیک از هر طرف در اتاق های خواب مغزها را پریشان کرد همه را با صدای شلیک به خط کردند به طرف رود کارون حرکت کردند با ستون و با عجله همه از یک دیوار که سیم خاردار داشت به طرف دشت حرکت کردیم. بخواب و برخیز و سینه خیز و خلاصه رزم شبانه. صبح روز بعد عازم جبهه نبرد شدیم نزدیک ظهر به اردوگاه شهید اشرفی اصفهانی تیپ فاطمه زهرا(س) نزدیک ابوغریب رسیدیم. از همان جا ما چند نفر در کنار هم و با یکدیگر نزدیکتر شدیم. تقسیم بندی تمام شد چند روزی ماندیم البته در همان روزها باز چند نفر از برادران آ.گ را در همانجا دیدم و بعداً چندتایی هم از برادران ر.د که جلوتر در جبهه بودند ملاقات کردم. شب ها دعاها را با یاد خدا ذکر می کردیم. در روز جمعه ما را به خط کردند در حدود 20 کیلومتر راهپیمایی کردیم ساعت 12 ظهر بود که تیپ در یک نقطه مستقر گردید مانوری داشتیم. ساعت 8 شب در بیایان خوابیدیم. صف به صف روی ریگ ها دراز کشیدیم تمام بچه های ر.د در یک صف بودند. ساعت 11 بیدار شدیم. حرکت کردیم گردان در یک خط شدیم. اولین گلوله منور به طرف هوا پرتاب شد. بخوابید! بخوابید! شروع شد. گلوله های آر پی جی یکی پس از دیگری...

۲ نظر ۰۵ تیر ۹۵ ، ۲۲:۲۱
چهارمی



همیشه دوست داشتم تکه هایی از مجله های پدر رو که می خونم و دوستشون داشتم با قیچی جدا کنم و بزنم به دیوار. اما هیچ وقت به این آرزوم نرسیدم.

۱ نظر ۳۱ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۰۷
چهارمی

از اخلاقیات این قوم این است که اگر به مساله ای اعتقاد پیدا کنند تا پای جان بر سر آن  اعتقاد و آرمان می مانند. (و عمراً اگه از این موضع کوتاه بیان. به طور تقریبی همه کپی هم هستند)

 در قضیه ی طب اسلامی-  سنتی این قضیه را اثبات کردند. بعد از 3 سال اعتقادی عمیق به این سبک از زندگی بوجود آمده است. با این اعتقاد اگر وزیر بهداشت تمام داروهای گیاهی را نیست و نابود کند توانایی نابودی این اعتقاد را نخواهد داشت و بعد از طب تغییراتی در مدل غذایی:

-حذف نسبی روغن های بازار از سبد کالای خانواده

-تولیدات لبنی سالم

 -اقتصاد مقاومتی در بخش طیور(چرخه به کمال لازم نرسیده)

 -جایگزین کردن چوب سواک به جای مسواک، استفاده از دهان شویه های طبیعی

-

-


-بخش جدید در چشم پزشکی شروع به فعالیت کرده که اگر ششمی تا عصر امروز بینایی خود را از دست ندهد و سالم از این روش بیرون بیاید مطمئناً این یکی هم به روش تقویت چشم اضافه می شود. به امید سلامتی ششمی.

۱ نظر ۲۸ خرداد ۹۵ ، ۰۷:۰۱
چهارمی


 آزمایشی برای تولید و تکثیر گونه ی جدیدی از حیوانات خانگی. از گروه قرقاول اما اسمش را گذاشته اند مرغ شاخدار. شاخدارها چند روزی است با تلاش 20 و چند روزه ی مرغ های خانه متولد شده اند. عده ای قول داده اند آبی شوند. و عده ای سفید و ابلق...

۱ نظر ۲۷ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۴۲
چهارمی



یه نکته احکامی)مخصوص اهل خانه که نباید به رو خودشون بیارن):

اگه جایی زندگی می کنی که افق شرعی اش رو نمی دونستی و اتفاقا با "الله اکبر" اذونی که می شنیدی افطار می کردی. موقع سحر هم تا خود تیک تیک اذون آب می خوردی. و بعد از سال ها متوجه شدی افق محل زندگی شما با اذون مذکوره چند دقیقه ای عقب و جلوست. چون از طرف افطار چند دقیقه دیرتر بوده و از طرف سحر زودتر.(یعنی قبل از اذون اصلی محل زندگی افطار می کردی و بعد از اذونش آب می خوردی)

این جا رو می گم بی خیال بشین چون حرفه یه عمر روزه گرفتنه. اگه خیلی شاهکار کنی قضای نماز هایی رو به جا بیاری که لب غروب خوندی و نه حمد و سوره ی درست و حسابی داشته و نه رکوع و سجده سالمی و نمازهای صبحی که بدون وضو خونده می شد تا خواب از سرتون نپره البته یه سری نمازهای به ظاهر سالم هم داشتی مثل اون هایی که جلوی پوستر آموزش نمازی که بابا برای آموزش زده بود به دیوار اتاق و تمام اوقات نماز سعی می کردی علاوه بر ذکرهای عربی، زیر نویس فارسی رو هم بخونی. البته اگه جلو اومدن وعقب رفتن موقع نماز رو فاکتور بگیری.

*باید از مرز گذشت. از مرز دل دل کردن برای رسیدن به دنیا بگذریم. حالت ما برای خوردن افطار یه حرص برای رسیدن به دنیاست. از وقتی یادمه گوشمون به اذون افطار بوده تا بگه "الله اکبر" و ما همون لبه ی پله ها که وایساده بودیم افطار کنیم. (البته الان با صیغه ی جمع گفتم چون فکر می کنم بیشتر بچه های خونه همین مدلی بودن. هر کی اعتراض داره و ادعا می کنه می تونست تا آخر اذون تحمل کنه اینجا اعلام برائت کنه. در غیر این صورت سکوت نشانه ی تایید حرفه.). همین.


۲ نظر ۲۳ خرداد ۹۵ ، ۲۳:۴۶
چهارمی

به سختی!

چه کسی غذاهای سحر رو می پزه؟

مادر و دومی!

چه کسی افطار رو آماده می کنه؟

دومی!

چه کسی واسه گرم کردن غذای سحر بیدار می شه و گرمش می کنه؟

دومی!

چه کسی با دومی همکاری می کنه؟

ششمی!

ظرف ها رو کی می شوره؟

مادر!

کی از هم بدتر بیدار می شه؟ وقتی هم بیدار می شه اعصاب نداره؟

چهارمی!

کی به خونه ی پنجمی زنگ می زنه که خواب نمونن؟

پدر! البته هنوز نگفتن که کسی بهشون زنگ بزنه. بذار چند تا سحر خواب بمونن بعد زنگ می زنن.

چرا چهارمی کمک نمی کنه؟

/:

گوش کن! چقد صدای اذون قشنگه. البته صدای جیرجیرکه رو مغزم بود.
 
۵ نظر ۱۸ خرداد ۹۵ ، ۰۵:۲۲
چهارمی

 جایی در خانه وجود دارد مشهور به "سر حموم". انباری نسبتاً پهنی با ارتفاع یک متر از سقف حمام. موقع عبور و مرور باید حتماً قبلش یک دوره راه رفتن با دو زانو تمرین کرده باشی. "سر حموم" یک مجموعه ی کامل از فعالیت های مجردی بچه های خانه است. کتاب های مدرسه، کتاب های دانشگاه(که از خطر پرت شدن بیرون در امان مانده اند)، مجله های اوایل انقلاب پدر، کتاب های قدیمی و موش خورده و... به جز کتاب ها، صنایع دستی ما دخترهای خانه، بعضی گوشه های "سرحموم" دیده می شود. عمده محصول باقی مانده از دسترنج برادرها چیزی جز وسایل خراب شده نیست. دو کامپیوتر طرد شده ای هم وجود دارد که با تنی خسته و رنجور گوشه ای از "سر حموم" روزگار می گذارنند.

چند وقت پیش رفتم سراغ کارتن های خودم. هر عضوی از خانواده در مسیر رسیدن به کارتن هایش جمله های مختلفی را می بیند که بیشتر آن ها اخطار به ششمی است.(عامل اصلی در تخریب وسایل "سر حموم" ) جمله هایی مثل:

 " از این کارتن ها رد نشو و کاری به کارتن های دیگران نداشته باش! سرباز!"  و "روی کارتن بقیه نشین!" و علامت های خطر.

در کارتن شخصی، نامه ای پیدا شد از اوایل نوجوانی.


۷ نظر ۱۵ خرداد ۹۵ ، ۲۰:۵۱
چهارمی



امسال آفت از هر کویی بر سر این باغ دو هزار متری خونه خراب شد و محروم شدیم از خوردن حتی یه چاغاله. چه اینکه بخوایم هوس گوجه سبز یا مثلا سیب های بهاری باغ رو داشته باشیم یا دل گرم بشیم به زردآلو باغ همسایه که به نظر من خوشمزه ترین میوه است و امسال بی برکت شد. اصلا همه چی اینجا یه وضع دیگه ای پیدا کرده!

تنها دل خوشیم تک درخت گیلاس کنار پنجره ی اتاق شد. بیشتر روزهای بهار نگاهم به گل هایی بود که قول داده بودن گیلاس بشن. هر چند شاخه های بالای درخت خشک شده و دلیل این خشکی بر می گرده به گنجیشک ها و زاغک های(قلاجیک) پارسال که با تفنگ و سنگ از رو درخت فراری دادیم.(به هر حال آفت بودن!)

سه روزه مثل اژدهای پرنسس فیونا(الان تو ذهنم نیست که پرنسس فیونا اژدهای مراقب داشت یا نه!؟ اما نبات داره!) حواسم به هر حرکتی بود که از بیرون انجام می شد. با سنگ. با داد و فریاد. و...از دو روز قبل هم کم کم تلخی و گسی میوه های گیلاس کم شد و در حد تست میوه ها چند دونه ای می خوردم. امروز یکی از روزهای تست بود تا بعد از این تست به بچه ها خبر بدهم: گیلاسا رسیده شده.

نمی دونم چندمین میوه بود اما یه حس تلخی توی دهنم پخش شد. شک کردم به تمام اون پروانه های بهاری که روزهای گل دهی گیلاس کرمشون رو ریختن و رفتن.

امروز فهمیدم کرم ها به سنی رسیدن که مزه ی تلخ دارند. البته مزش خیلی تلخ نیست. فقط یه جوریه. یه مزه ی جدید.

*گیلاسَل کرمویَن. نَیِت.

۲ نظر ۱۱ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۲۰
چهارمی

یادش بخیر قدیم آ وقتی جنگ شده بود و جوون ها می رفتن جنگ، اسلحه دستشون می گرفتن. نمی دونم اما فکر می کنم خوابشون هم همین چیزها بود.

اما این روزها...


۲ نظر ۱۰ خرداد ۹۵ ، ۱۲:۳۳
چهارمی

به علت انتقاد پذیری بالای خودم* و هم چنین احترام به نظرات  عزیزانم. ان شالله 3 یا 4 روز آینده آدرس این وبلاگ از dokhtar-lor.blog.ir به sang-saboo.blog.ir** تغییر خواهد کرد.


*گفته باشم دیگه توی این زمینه نظر ندین.

**از بس این بچه گُله. فقط انتقاد نمی کنه. پیشنهاد هم می ده. یاد بگیر! "سُومی ماسِن. آ."


۱ نظر ۰۸ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۴۵
چهارمی

تصمیم گرفتم یه چند صفحه ای در باب شِر و وِر بگم:

-بله من هم رسیدم به سن 30 سالگی و چقدر خوشحالم و همیشه از سن های بالاتر لذت بردم و هیچ وقت آرزو نکردم ای کاش مثلا الان 20 سالم بود. چون باعث می شد همون موجود20 ساله باشم. 

-چه روزگاری بر من گذشته مثلا از 20 تا 30. 

-رد شدن از تابوی دانشگاه- سال مبارزات سخت من و بچه های خانه

-چند تا اتفاق ناخوشآیند شخصی

-اتفاق های خوب و دوست داشتنی در خانه-ازدواج خواهر و برادرهای مشنگ- تولد نوه های مشنگ تر(فاطمه88، محمدامین92، زهرا93، محمدعلی94)

-مرگ دوستان و فامیل و پدر بزرگ

و...

آدم باید  فکر کنه توی این مثلا 10 سال مهم زندگیش چه کارهای کرده و به کجاها رسیده و دوس داشت به کجا برسه و نرسیده و این که اصلا می شه رسید چی می خواسته چی رو نخواسته؟! خدا رو تا کجای زندگیش دیده؟! نه الان واقعا دارم فکر می کنم خدا رو تا کجای زندگیم دیدم؟! و... بله برای همه ی این ها ساعت ها فکر می خواد و من الان نمی تونم بشینم فکر کنم چون همیشه روزهای قبل یا حتی همون روز مجبورم بشینم واسه امتحان بخونم. و تنها کار مهم این روزهام درس خوندنه. واسه همین می تونم به خودم بگم توی این دوران مهم زندگی ام تنها چیزی رو که نمی خواد بهش فکر کنم همینه. و اگه یکی ازم بپرسه مهم ترین کاری که کردی چی بوده می گم: یه عمر نشستم و به تحصیلات ادامه دادم. و همین.

حالا هم خودم رو تحویل گرفتم و دوتا پُست واسه تولدم گذاشتم. و دل خوش به بودن همین بروبچ زندگیم. و از تموم بروبچ که سعی کردن توی شادی من شریک باشن تشکر می کنم. از فرزند اول و خانوادش به خاطر خرید کیک. از فرزند دوم واسه تبریکاتش. از فرزند سوم و خانوادش واسه تبریکاتشون. از خودم به خاطر تبریکاتم. از فرزند پنج و خانوادش به خاطر تبریکاتشون و از فرزند ششم واسه تبرکیاتش. بله از همه واسه این همه تبریک. و جواب من که آرزومندی سال پر خیر و برکتی واسه تک تکشون. حتی الان از بانک انصار هم تشکر می کنم  و همراه اول.

به هر حال امسال بهتر از سال قبل بوده. (: البته فکر کنم حالم خیلی بهتره. و همینه. بله. هر وقت حالم بهتره به قول همون دوست خیال پردازم؛ همه ی کائنات با تو خوشحالی می کنند.) سال قبل یه جایی نوشته بودم:

۱ نظر ۰۷ خرداد ۹۵ ، ۱۳:۴۰
چهارمی

: سلام خونه!


: سلام دخترم! خوبی؟


: خوبم! تو خوبی؟


: خوبم. چه خبر؟


: سلامتی. تکرار امیدواری خداوند مبارک باشه.

: ؟!


: 30 ساله شدنت مبارک. 


: و 30 ساله شدن تو.


: ممنون خونه (:


:  (:

۰ نظر ۰۷ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۱۱
چهارمی

این دیوار روزهای زیادی را بر خودش دیده است. شاهد عینی بزرگ شدنمان. و قبل از همه ی این ها شاهد درس خواندن پدر. البته خاطرات محو و تاریک است از آن روزها. باید یک روزی بیاید وکمی وضوح دهم به روزهای درس خواندن پدر. به هر حال بیشترین خاطره اش از ما(شش بچه) به سال های کنکورمان بر می گردد. اگر بخواهم در حد چند خط گند بزنم به خاطرات بچه ها این جور می نویسم:

بچه ی اول از همه درس خوان تر و با آن پشتکار عجیبش بهترین خاطرات را  روی دیوار به جای گذاشت و و اگر دیوار زبان داشت حتما تشکر ویژه اش را انجام می داد.

بچه ی دوم سر به هوایی اش را. و البته از حق نباید گذشت و یک سالی درس خواندن.

 بچه ی سوم بیشترین غعالیتش به آویزان کردن کتاب ها یا خیمه زدن در اتاق و فیلم گرفتن از درس خواندنش بود و مضرترین موجود در آسیب زدن به دیوار.

بچه ی چهارم که خودم باشم یک سال با بدبختی در اتاق دوام آوردم.

بچه ی پنجم با اتاق میانه ی خوبی نداشت و سال ورود به دانشگاهش را در همین اتاق که من نشسته ام(اتاق پشتی) گذراند پس نمی تواند خاطره ای از دیوار اتاق داشته باشد.

بچه ی ششم(مُجَم) هیچ وقت به دانشگاه فکر نکرد و به همین دلیل دیوار هم خاطره ی چندانی با او ندارد.(و البته آن سال ها این جا نبودیم هر چند اگر بودیم توفیر چندانی نداشت) تنها انسان یاغی خانه و موفق در شرکت نکردن در کنکور دانشگاه.

این ها گذشت ما خاطره گذارنده ها رفتیم دانشگاه و درس خواندیم اما هیچ کدام از کتاب های درس و دانشگاه ما نتوانست جایگاه دائمی بر طاقچه های اتاق داشته باشد. هر سال با نزول فرد بعد به اتاق آن قبلی کتاب و دفترش را انتقال می داد به انبار و مدتی بعد مادر آن کتاب های به درد نخور را از خانه پرت می کرد بیرون. و تنها کتاب های بچه ی ششم لیاقت داشتند تا سال های سال عزیز دل طاقچه و اهل خانه باشند. کتاب های دانشگاهی-روانشناسی و کامپیوتر و برق و حسابداری و زیست شناسی بی لیاقت بودند که نتوانستند به اندازه یک کتاب همشهری داستان جذابیت داشته باشند برای ماندن.

قال مُجَم:

"یک اتاقی توی خانه ی پدری هست که طاقچه هایش مال من است. شش تا طاقچه بزرگ دارد. دو تا سه تایی.سه تا این طرف اتاق.سه تا آن طرف.توی این طاقچه ها کتاب هام را گذاشته ام.کنار یکی از طاقچه ها روی دیوار با مداد، شعر و نثر و از این چیزها نوشته ام.علامت هم زده ام که از این جا تا این جا دفتر من است.   

my note book خارجی هم نوشته ام «دفتر من» که اگر چند صد سال بعد توریستی آمد بگویند این دست خط خود استاد است ملا حظه بفرمایید!!!"...

92/8/19

*کپی از همین کارِ مجم بچه ی پنجم اسم خودش را گذاشت تُجَم و جای دیگری ازدیوار را my note book شد. بچه ی دوم هم که از وقتی من یادم می آید با آن خط خاصش در و دیوار را مزین می کرد به شعر. اوضاع اتاق بد جور می زد توی چشم. مادر فرمان داد تمام نوشته ها را پاک کنم. بی ربط ترین آدم خانه به نوشتن روی در و دیوار!! یکی از شعرها را گذاشتم بماند. بعد از رفتن مُجَم از خانه و سر زدن های دیر به دیرش هر وقت مادر نگاهش به همان یک شعر می افتد آهی از سر دلتنگی برای پسر دور از خانه می کشد. بماند که بعضی وقت ها به اشتباه خط فرزند دوم را به اشتباه مُجَم می خواند. حتی یک بار هم سر من غر زد که چرا این ها را پاک کردی؟؟!!!بچه ام این ها را نوشته بود!!!!!!!!

 

۰ نظر ۰۵ خرداد ۹۵ ، ۲۱:۲۲
چهارمی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۱ فروردين ۹۵ ، ۰۱:۰۵
چهارمی

بسم الله الرحمن الرحیم

خیلی خوبه که آدم از زندگیش بنویسه. چون توی همین نوشته ها می فهمه بعضی چیزها سر جای خودش نیست و شاید تونست اون ها رو بذاره سر جای خودش.

قرار نیست اینجا نوشتن ها رنگ گلایه بگیرد اما شاید گاهی لازم باشد گلایه های زندگیت را نیز بنویسی تا اینکه به موقع گلایه کنی.


۰۶ فروردين ۹۵ ، ۰۷:۲۰
چهارمی
از برف خاطره های زیادی در دلمان مانده است. آن موقع ها یا ما خیلی کوچک بودیم و برف ها را سنگین می دیدم یا برف ها سنگینو باز ما کوچک. نزدیک یکی از افطارهای ماه رمضان ترشی به دست از مغازه ی میرزا قلی-الان دیگر مغازه ی میرزا قلی وجود ندارد- می آمدم خانه. پوتین سبزکی ام کمی سوراخ بود. جلق جلق می کرد. نمی دانم چند سالم بود اما احتمالا روزه نمی گرفتم. یکی یکی کلم های درختی-ملت می گویند کلم سر- را می خوردم. نمی دانم مسیر برفی کج شد یا پوتین های من کج. افتادم در یک گودال پر از برف. داشتم غرق می شدم. مثل یک باتلاق برفی. ترشی ها راگرفته بودم بالا که سالم بماند. هیچ کس نبود. شبه سیاه از ته دره باغ ها به نظر می رسید. جلو می آمد و شاید اگر الان آن موقع بود می توانستم بگویم همه چی روی دور کند حرکت می کرد. آمد جلو پسر عمو خدا بیامرز بود-الان هم زنده است این دعا به خاطر نجاتم از یخ زدگی است- دستم را گرفت و نجاتم داد. چلق چلق کنان رفتم خانه...
۱ نظر ۱۴ اسفند ۹۴ ، ۲۱:۳۳
چهارمی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۳ اسفند ۹۴ ، ۲۱:۱۶
چهارمی