سنگ و سبو

سنگ و سبو

این جا صرفاً
ثبت خاطرات
خانواده
شخصی
و
.
.
.

...
...
نویسنده

دفتر خاطرات سربازی(1)

شنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۵، ۰۶:۲۳ ب.ظ
«به حبیب می گویم سلام. حبیب می گوید علیک سلام. با آن هیکل گنده لبخند قشنگی می نشیند روی دندان هایش. یکی از دندان هایش به رسم بچه های گراش لکه ی خاصی دارد.»

وقتی رفتم خدمت سربازی تازه اسفند هزار و سی صد و هشتاد و نه داشت تمام می شد. این طرف و آن طرف اسفند بود.18 اسفند. سه روز مانده به روز تولدم. پشت پا زدن به دانشگاه همین را هم داشت. سرم را با نمره ی چهار تراشیدم و سرم را بالا گرفتم و رفتم دم در نظام وظیفه.

سرم را که بالا گرفتم آسمان آبی بود و آسفالت افتاده بود روی زمین. بهار داشت کم کم توی سبزی هایِ خردِ کنارِ جاده، کنارِ تنه یِ درخت، کنارِ دیوار، خودش را می بوسید. بهار داشت تازه نفس می کشید.

هوا به شکل غم انگیزی بهار بود. صبح هژدهم اسفند هزار و سی صد و هشتاد و نه. این طرف و آن طرف صبح بود.اگر کسی از شما پرسید که صبح ها کی نفس می کشد، طوری که کسی نفهمد بهش بگویید:خدا.

میله ی صف هنوز خنک بود. از در نظام وظیفه رفتیم داخل.دلم می خواست ساکم را بدهم به سرهنگ بگویم برایم نگه ش دارد.- سرهنگ خسته ام. ساک من را چند دقیقه بگیر! حجم خستگی م داشت تمام حیاط نظام وظیفه را پر می کرد که: سرهنگی داد زد بنشینیم. سرباز بودیم. نشستیم.

- کدای فلان این طرف بشنین...

کدی که روی برگه ی اعزام من بود کد پادگان اردکان یزد بود. بوی کویر و شن و ماسه ریخت توی حیاط نظام وظیفه. این شکل چی هست؟ببین! 

- این شکل کوه دختر است.فالت ببنُم؟

رفتیم این طرف که دست های سرهنگ نشان می داد نشستیم. چه عارفانه ست حال سربازی که نشسته. کنار تمام وجود خدا دو زانو سر را پایین انداخته. صدای پاهای غم و بهار می پیچد توی آسمان آبی. دو تا گنجشک صبح را پاره پاره می کنند.

گفتند که بلند شویم. بلند شدیم . گفتند برویم ترمینال مدرس و از همان جا اتوبوس منتظرمان است که برساندمان اردکان یزد.

حبیب با آن هیکل گنده اش کنار من بود. با هم سوار تاکسی شدیم رفتیم ترمینال مدرس. من حبیب را نمی شناختم. یک ساک گنده انداخته بود روی شانه اش - گفتم شاید با پاهاش توی آسفالت خودش را و ساکش را جا بگذارد- از بس سنگین راه می رفت.  من هم به اندازه ی هیکل لاغر و مردنی خودم ساکی انداخته بودم روی شانه ام و پام مثل همیشه روی زمین نبود. پیرهنم سبک شده بود. شلوارم. کفشم.

به ترمینال که رسیدیم کیف ها و ساک ها را گذاشتیم توی جعبه ی اتوبوس و سوار شدیم. بوی سرهای کچل و چشم های غم گرفته پیچیده بود توی اتوبوس. اتوبوس شیشه نداشت. شیشه داشت و بسته بود. اتوبوس صدای سرهای کچل و چشم های غم گرفته را نمی گذاشت جایی درز کند. صدای سرهای کچل به خانواده های هراسناکی که آن طرف اتوبوس زمین زیر پایشان حرکت می کرد و از ما دور می شدند و چشم های غم زده...نمی رسید.

من بیرون را نگاه نکردم.ت پل وراج صداش تا وقتی که بعد از شش ساعت راه از اتوبوس پیاده شدیم و با وقار سربازهای شکست خورده ساک ها را از اتوبوس گرفتیم توی سرم مثل صدای پای اسب می تاخت...تپل وراج سکوت من را هم له کرده بود مدام حرف می زد. خواستم بگویم بچه ها سیگار بکشید که دوباره اتوبوس نگه دارد دیدم رانند آهنگ غمگینی دارد...یک جاهایی بهار شده بود. توی کویر شنی شنی مزرعه ی سبز بهار را بوسیده بود و ... این قنات ها را ببین...اگر به کسی نگویید بوی تلخ برخورد مرگ به اتوبوس می آمد. همین چیزهای بی ارزش که به شیشه می خورند...چی بود؟ حشرات.

کلماتش هنوز مثل تف چسبیده به صورتم. گفتم آقای راننده نگه دار می خوام کلمه بالا بیاورم. کلمه که بالا آوردم بوی لجن می داد. کلمات از توی گوشم رفته بود تو و از توی دهانم مزه تلخ آب زرد و سبز لجن می داد.

راننده حواسش نبود و من هم کلمه های زشت و رکیک پسرک تپل وراج را مثل یک تف گندیده توی دهانم نگه داشتم تا وقتی که پیاده شدیم. کسی مدام توی گوشم می گفت تف کن توی صورتش.

ادامه دارد...

_____________________

*نوشته شده در 10 دی 92.

۹۵/۰۶/۱۳
مُجَم

نظرات  (۲)

۲۵ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۱۱ طلبه مجاهد فی سبیل الله:)))
ما هم یاد سربازی خودمون می افتیم :))))))))
میخایم نظر بزاریم ها ولی میدونی ...میدونی ک خاطراتی متفاوت داریم ..سرباز ک نبودیم ...ما همیشه مجاهد بوده ایم :دی


زیبا بود ..ادامه بده تو میتونی
حالا خوبه همین یه دونه سرباز رو تو خونه داشتیم. ((:


 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی