سنگ و سبو

سنگ و سبو

این جا صرفاً
ثبت خاطرات
خانواده
شخصی
و
.
.
.

...
...
نویسنده

۱۱ مطلب با موضوع «اولی» ثبت شده است



طبق سندهای موجود از گفته های خودش بیشتر درس ها تکراریه. همکلاسی هاش تو مدرسه حرف های حیوونی بهم می زنند. اگه قرآن رو عربی بخونه معلمش بهش گیر می ده که فارسی بخون و...
 به هر حال باید بره مدرسه.

*نوه به این مودبی و با محبتی. اول صبح قبل از اینکه بره مدرسه اومد از ما خداحافظی کرد و رفت. ما از پدر و مادر به زور خداحافظی می کردیم. اون وقت هی می گن این نسل های جدید خیلی حالشون بدِ. من فکر می کنم تاریخ بشریت هیچ نسلی داغون تر از ما را به چشم نخواهد دید.

۱ نظر ۰۲ مهر ۹۶ ، ۰۵:۰۵
چهارمی


نه کیک می خواد و نه هدیه. فقط دوست داشت واسش از همین استیکرا بفرستیم. ما خاله ها(دایی ها رو نمی دونم) در همین حد خوشحالی به دلش ریختیم.

*توصیه تولدگی: هر سال برای بچه ها تولد نگیرید. این جوری قدر محبتتون رو می دونند.

۱ نظر ۱۷ شهریور ۹۶ ، ۰۵:۲۵
چهارمی

بعد از رویش بانویی در عرصه شعر و سیاست

و بعد از رویشی دیگر در عرصه تبلیغ دین و شنیدن حکمت جهنم از زبان این بانو!


برآن شدیم یکی از رویش های سنگ و سبویی ها را معرفی کنیم.


نوک طلا


*به صداهای ضمن گزارش توجه نکنید. بچمون خیلی سعی کرده مثل آقای گرمارودی لهجه بگیره.

 

۰ نظر ۱۱ تیر ۹۶ ، ۲۰:۵۲
چهارمی


خردمند مرد آنست که چون کودکان را در گوشه خانه بنگرد عقل در مغز بچرخاند و به بصیرت دل در آن نگرد تا آنچ صواب است از او بیرون کند، اگر زیرک بود همان گونه که نگریسته راه را کج کند و به روی خود نیاورد که این چنین ساکت در کُنجکی آرام گرفته اند.

۰ نظر ۱۰ تیر ۹۶ ، ۰۵:۳۸
چهارمی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۹ آذر ۹۵ ، ۱۲:۴۹
چهارمی
صبح روز 17 شهریور 88 از خواب بیدار شدم و یادم نمی آید پدر بود یا یکی از خواهرها که می گفت: "فاطمه به دنیا آمد."... در نامه ای به 18 سالگی فاطمه این ها را ننوشتم. نوشته ای که دیروز عصر آدم بزرگ های زندگی فاطمه برایش نوشتند.
دیروز نوشته بود: "در شغل آینده می خواهم نقاش بشم" و پدرش آرزوی دیگری داشت و مادر سلامتی و خوشبختی اش را.
امروز 7 ساله شد.
۰ نظر ۱۷ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۴۵
چهارمی
این پست هیچ ربطی به شاخدارها نداشت. ولی سوژه سازی و فرارشان به خانه ی همسایه علت این پست شد. البته بهتر بود کمی در مورد نوادگان(1) می نوشتم شاید تاثیری در احیای گونه ی در حال انقراض "یادش بخیر ما قدیما که نوه ی خانه ی پدربزرگ بودیم، آدم بودیم" داشت. /:


۲ نظر ۱۲ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۳۰
چهارمی


۱ نظر ۰۶ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۵۸
چهارمی


موضوع : نوک طلا






۱ نظر ۳۰ تیر ۹۵ ، ۰۱:۲۱
چهارمی

رفتیم راهپیمایی طاقت فرسا...

آمدیم خانه...

همسر "اولی"( پدر نوک طلا) یک شی عظیم جثه را به غرامت گرفته و تقدیم خانه ی پدرزن کرد.
 سه نفری(پدر، مادر، من) نقشه کشیدیم.( بعد از رفتن همسر اولی و به صورت حکومت خودمختار)
پدر در ثانیه تصمیم گرفت و این شی عظیم جثه را منفجر کرد.

فعلا تصمیم گرفته ایم تبدیل شود به دو تا میز چوبی برای استفاده در حیاط خانه. بماند که نصف روز برای مکانش چانه زنی کردیم. و مثل همیشه نظر مادر در اولویت قرار گرفت. تنها مانع برای عملی کردن ایده هایمان، چند تنه ی درخت است که تخیل کرده ایم مثلا سومی از طرح مان استقبال کرده و تنه های درخت را فراهم می کند. البته هنوز در مرحله ایده سازی هستیم پس ایده ی مناسب تر بررسی می شود.

و شاید سرانجامِ این طرح مثل خانه ی چوبی سال های نوجوانی مان شود. همان که چهار نفری( سومی ، من، پنجمی، ششمی) با زجر اسکلتش را ساختیم و سقفش تا یک چهارم کامل کردیم اما با کمبود امکانات تلاش هایمان نصفه ماند و چند سال بعد پدر اسکلت خانه مان را ویران کرد. و یا گلخانه سومی که در حد کلنگ زنی گوشه ی حیاط رها شد و سرانجام یاهای دیگری که در همه ی این سال ها نصفه و نیمه ماند.




* در راستای قدر دانی از همسر "اولی" که بسیار به علایق فرزندان خانه آگاهی دارد و هم چنین به علت انعطاف شدیدی که در مقابل رفتار دیکتاتور گونه ی ما نشان داد ( هر چند خودش ایده داشت ولی ما قبول نکردیم و در آخر متواضعانه راضی شد که سلیقه ی ما به فعیلت برسد) این پُست تقدیم ایشان می شود.

۲ نظر ۱۲ تیر ۹۵ ، ۰۱:۴۴
چهارمی

ما رفته ایم کمی استراحت میان روزه ای، به خانه پدری و قرار شده اولی ما را به صرف افطاری دعوت کند.
مدام می گویند فردا مهمان اولی هستیم . از صبح فردا ساعت 8 نوک طلا تماس می گیرد ،ما هم که شب را دیر خوابیده ایم میان صدای زنگ و بانگ خروس و خوابی که باید قضایش را به جا بیاوریم  سرگردانیم. صدای خروس دویده توی سرم و مدام جمله عزیزی را یاد آور می شوم تا به این ذاکر خدا بدوبیراه نگویم.(هی به ما می گوید این ذاکر خداست ) خروس که صدایش فروکش می کند ،نوک طلا بر طبق عادت همیشگی اش تماس هایی با فاصله زمانی ثابت با خانه پدری می گیرد.اصلا هم یادش نمی ماند که گفته ایم عصر می آییم . می گویند بچه ها از یک زمانی ساعت خواندن را یاد می گیرند ،این یکی اول ابتدایی اش هم تمام شد اما خبری نیست که نیست.
خوابی که میان آن همه همهمه نابود شده ساعت 10 تمام می شود .
این جماعت که مدتی است به اقتصاد مقاومتی روی آورده اند و دارند خود را ازجامعه پیرامونی مستقل می کنند ،پنیر درست کرده اند . مادر هم صبح رفته سبزی خریده و نشسته اند سبزی پاک کردن ، که یکهو یادشان می آید خب چه کاری است به این اولی بگویید خودمان پنیر می آوریم و نمی خواهد زحمت افطای بکشد . بله
و به همین راحتی اولی بدون هیچ دردسری مهمانی افطاری می دهد ، چرا که خانواده محترم مسئولیت سبزی و یک سری موارد دیگر را هم بر عهده می گیرند. تا عصر بشود ساعت 6 یا 7 و با تماس های بی امان نوک طلا راهی خانه اولی بشویم . راهی بس طولانی را همراه با نبات و دومی و چهارمی باید طی کنیم تا به مهمانی برسیم که میزبان تنها سفره اش و مکانش را زحمت کشیده و با خوردن یک افطاری بسیار ساده و توصیه شده یادم بیافتد به شعری از حسین پناهی :
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه با دستی ظرفی را چرک می کنند و نه با حرفی دلی را آلوده
به شمعی قانعند و اندکی سکوت
خداوندا ما را هم همچنین مهمانانی نصیب بفرما )
*یواشکی نوشت:
 نمی توانم از کارهای بد و فوق العاده مخفیانه این چهارمی و ششمی بگویم چه اینکه آن ها در این وبلاگ سهم عظیمی دارند و موجبات اخراج خود را فراهم می آورم.

۲ نظر ۳۰ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۵۱
پنجمی